صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 31

حکایت شمارهٔ 31

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

The veziers of Nushirvan happened to discuss an important affair of state, each giving his opinion according to his knowledge. The king likewise gave his opinion and Barzachumihr concurred with it. Afterwards the veziers secretly asked him: ‘What superiority hast thou discovered in the opinion of the king above so many other reflections of wise men?’ The philosopher replied: ‘Since the termination of the affair is unknown and it depends upon the will of God whether the opinion of the others will turn out right or wrong, it was better to agree with the opinion of the king so that, if it should turn out to have been wrong, we may, on account of having followed it, remain free from blame.’

To proffer an opinion contrary to the king’s Means to wash the hands in one’s own blood. Should he in plain day say it is night, It is meet to shout: ‘Lo, the moon and the pleiads!’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پادشاهی به کشتنِ بی‌گناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بَزهِ آن بر تو جاوید بماند.

دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 30

اگلی نظم

شیّادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام.

نعمتِ بسیارش فرمود و اکرام کرد. تا یکی از نُدَمایِ حضرتِ پادشاه که در آن سال از سفرِ دریا آمده بود، گفت: من او را عیدِ اَضحیٰ در بصره دیدم! معلوم شد که حاجی نیست. دیگری گفتا: پدرش نَصْرانی بود در مَلَطْیه، پس او شَریف چگونه صورت بندد؟ و شعرش را به دیوان انوری دریافتند.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 32

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو گل هر دم به بویت جامه در تن

کنم چاک از گریبان تا به دامن

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 389

نتانی آمدن این راه با من

کجا دارد هریسه پای روغن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1908

دل معشوق سوزیده است بر من

وزان سوزش جهان را سوخت خرمن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1909

برو ای دل به سوی دلبر من

بدان خورشید شرق و شمع روشن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1915

دگرباره چو مه کردیم خرمن

خرامیدیم بر کوری دشمن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2120

یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت

که تب می‌گیردت مجنون عجب داشت

عطار»الهی نامه»بخش سوم»(10) حکایت آن مجنون که تب داشت

بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

دلت خوش باد و چشم از بخت روشن

به کام دوستان و رغم دشمن

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 57

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00