شاعر: سعدی
زمین
امشب همه شب نشسته اندر حزنم
فردا بروم مناره را کارد زنم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1152
فانی شدم و برید اجزای تنم
میچرخ که بر چرخ بد اول وطنم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1267
من یک جانم که صد هزار است تنم
چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1355
از آمدنم فزود رنج بدنم
از بودن خود همیشه اندر محنم
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 282
شمع آمد و گفت: موسی جمع منم
اینک بنگر چو طشت آتش لگنم
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 2
شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم
دل میسوزد که سخت شد سوختنم
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 24
گفتم که «چنان شیفتهٔ آن دهنم
کز تنگی او تنگدل و ممتحنم»
عطارمختارنامهباب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوقشمارهٔ 29
هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
هستم همه تا با خود و با جان و تنم
عطارمختارنامهباب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم استشمارهٔ 38
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 105