صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 217

غزل شمارهٔ 217

شاعر: سعدی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: اند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟
22
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
33
سوز دل یعقوب ستم‌دیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان، سوخته داند
44
دیوانه گرش پند دهی کار نبندد
ور بند نهی سلسله در هم گسلاند
55
ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری
در آتش سوزنده صبوری که تواند
66
هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید
وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند
77
سلطان خیالت شبی آرام نگیرد
تا بر سر صبر من مسکین ندواند
88
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
99
گر بار دگر دامن کامی به کف آرم
تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند
1010
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسرت روی تو بماند
1111
قاصد روَد از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند
1212
فریاد که گر جور فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند
1313
شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت
پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
1414
زنهار که خون می‌چکد از گفتهٔ سعدی
هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روز برآمد بلند ای پسر هوشمند

گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 216

اگلی نظم

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 218

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماند

جان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 499

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 528

پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟ گفت: نی، اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم!

فرزند که خواهد ز پی مال پدر را

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 42

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 647

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر به تقدیر خداوند نماند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 652

هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند او را اندیشهٔ معقول روی می‌نماید «اگر آنجا روم مصلحت‌ها و کارهای بسیار میسّر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم» او را پیشنهاد این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و پیشنهادها اندیشید یکی میسّر نشد بر وفق مراد او؛ مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می‌کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

رومی»فیه ما فیه»فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری می‌کند

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 218

پادشاهی پارسایی را دید.

گفت: هیچت از ما یاد آید؟

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 15

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00