هل تا برود سرش به دیوار آید
سر بشکند و جامه به خون آلاید
آید بر من سوزن و انگشت گزان
کان گفته سخنهای منش یاد آید
زمین
گر تیر جفای دشمنان میآید
دل تنگ مکن که دوست میفرماید
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 73
من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 74
گر تیر جفای دشمنان میآید
دلتنگ مشو که دوست میفرماید
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 30
سلطان که به منزل گدایان آید
گر بر سر بوریا نشیند شاید
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 22
یک روز دلت به مهر ما نگراید
دیوت همه جز راه بلا ننماید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 176
گاهی فلکم گریستن فرماید
ناخفته دو چشم را عنا فرماید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 178
روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید
با فوطه هزار جان ز تن برباید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 179
مردی که به راه عشق جان فرساید
باید که بدون یار خود نگراید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 180
آن باید آن که مرد عاشق آید
تا عشق هنرهای خودش بنماید
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 181
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید
گر ناز کند و گر نوازد شاید
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 76
فارسی متن کا ماخذ: گنجور