تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند
چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین
آنگه بنشان نفرت انگشت نهند
زمین
عشاق اگر دو کون پیش تو نهند
مفلس مانند و از خجالت نرهند
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 164
قومی که به خاک مرگ سر بازنهند
تا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
عطارمختارنامهباب بیست و چهارم:درآنكه مرگ لازم وروی زمین خاك رفتگانستشمارهٔ 15
قومی که بخواب مرگ سرباز نهند
تا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
عطاروصلت نامهبخش 60 - و له ایضاً
فارسی متن کا ماخذ: گنجور