با قلاشان چو رد نهادی پائی
در عشق چو پخت جان تو سودائی
رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز
میدان که از این سپس نگنجی جائی
زمین
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 131
گر کان فضائلی وگر دریایی
بیراحت خلق باد میپیمایی
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 48
خشنودی تو بجویم ای مولایی
چون باد بزان شوم ز ناپروایی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 367
چون نار اگرم فروختن فرمایی
چون باد بزان شوم ز ناپروایی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 368
گفتم که ببرم از تو ای بینایی
گفتی که بمیر تا دلت بربایی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 369
ای سوسن آزاد ز بس رعنایی
چون لاله ز خنده هیچ میناسایی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 370
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی
وی عفو تو پردهپوش هر خود رایی
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 164
گر روشنی جمال خودب نمائی
دلها ببری و دیدهها بربائی
عطارمختارنامهباب سیام: در فراغت نمودن از معشوقشمارهٔ 14
گفتی تو که مرگ چیست ای بینایی
مرگ آینهٔ فضیحت و رسوایی
عطارمختارنامهباب بیست و دوم: در روی به آخرت آوردن و ترك دنیا كردنشمارهٔ 17
مرغ دل من که بود چون شیدایی
افتاد ز عشق بر سرش سودایی
عطارمختارنامهباب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودنشمارهٔ 19
فارسی متن کا ماخذ: گنجور