گر روشنی جمال خودب نمائی
دلها ببری و دیدهها بربائی
چون بند وجود ما ز هم بگشائی
آنگاه ز زیر پرده بیرون آئی
زمین
آمد بر من دوش مه یغمائی
گفتم که برو امشب اینجا نائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1653
آن روز که دیوانه سر و سودائی
در سلسلهٔ دولتیان میآئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1659
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
بیحدی و حد هر نفس بنمایی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1694
ای بانگ رباب از کجا میآئی
پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1710
ای چون عَلَمِ بلند در صحرائی
وی چون شکر شگرف در حلوائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1716
ای چون علم سپید در صحرائی
ای رحمت در رسیده از بالائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1717
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1728
ای روی ترا پیشه جهانآرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1739
با قلاشان چو رد نهادی پائی
در عشق چو پخت جان تو سودائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1784
جانم دارد ز عشق جانافزائی
از سوداها لطیفتر سودائی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1828
فارسی متن کا ماخذ: گنجور