زمین
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام مِی چرا بیکار است؟
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 9
گر جان گویم عاشق آن دیدار است
ور دل گویم واله آن گفتار است
عطارمختارنامهباب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توانشمارهٔ 46
انصاف بده که عشق نیکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 174
در باغ من ار سرو و اگر گلزار است
عکس قد و رخسارهٔ آن دلدار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 300
سرسبز بود خاک که آبش یار است
خاصّه خاکی که ناطق و بیدار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 345
شب رو که شبت راهبر اسرار است
زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 354
من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 420
یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 454