ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظارهای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پارهای
What a joyous pleasure it will be, what a charming spectacle, when such a part returns to the source of the source!
هر طرف آید به دستش بیصراحی بادهای
هر طرف آید به چشمش دلبری عیارهای
Wine will come from every side to its hand, without a cup, from every side to its eye, a darling, enchanting fair—
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد
جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیارهای
A darling who, did the granite rock catch scent of her ruby, the granite rock would receive life to become conscious.
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت
لاجرم در عشق آن لب جان شده میخوارهای
The wine stole one attribute from the lips of my darling; inevitably the soul became a wine-bibber for the love of those lips.
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد
دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کارهای
In dawn a monk went along with me on the way to the monastery; I saw him a fellow-sufferer and fellow-worker with myself.
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو
گشت جانم زان صراحی بیخودی خمارهای
He brought to me, that auspicious companion, a bowl— from that bowl my soul became out of itself, a drunkard.
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود
از پی بیچارگان سوی وصالش چارهای
In the middle of my unselfedness the Tabriz of Shams al-D¯ın displayed succor for the helpless ones in unity with Him.
زمین
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهای
باد دستی خاکیی بی آبی آتشپارهای
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 385
ای در آتش از هوایت نعل هر سیارهای
از بیابان تمنای تو خضر آوارهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6656
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2788
فارسی متن کا ماخذ: گنجور