شاعر: سنایی
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهای
باد دستی خاکیی بی آبی آتشپارهای
زین یکی شنگی بلایی فتنهای شکر لبی
پای بازی سر زنی دردی کشی خونخوارهای
گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی
گاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیارهای
کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهد
هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخسارهای
هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگری
خون خلقی تازه یابی در خم هر تارهای
هر زمان بینی ز شور زلف او برخاسته
در میان عاشقان آوازهٔ آوارهای
نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنند
نقش حق را آخر ای مستان کم از نظارهای
زمین
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای
صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2788
ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظارهای
چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پارهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2805
ای در آتش از هوایت نعل هر سیارهای
از بیابان تمنای تو خضر آوارهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6656
فارسی متن کا ماخذ: گنجور