زمین
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 655
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 656
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 657
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد
تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 59
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 84
طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1009
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 734
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
پرده شب میدرید او از جنون تا بامداد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 735
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 749