شاعر: امیرخسرو دهلوی
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد
گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود
این زمان دانستم، ای جان، نیست بر عمر اعتماد
حرف میم آمد دهانت، هست الف انگشت تو
جز تو کس بر ما چرا انگشت نتواند نهاد؟
با نسیم صبح دادم دل که بر در پیش او
داد بلبل در هوای گلبنی دل را به یاد
از رخت جان پروری آموخت لعلت، آفرین
شد درین فن عاقبت شاگرد بهتر ز اوستاد
جان خسرو هست چشم و غمزه عاشق کشش
عشق جان بازیست، یاران و عزیزان، خیر باد!
زمین
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد
تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 59
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 84
طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1009
من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد
بیننا و بینه قبل التجلی الف واد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1010
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 734
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
پرده شب میدرید او از جنون تا بامداد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 735
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 749
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 655
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 656
فارسی متن کا ماخذ: گنجور