شاعر: امیرخسرو دهلوی
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد
محنت هجران و رنج راه و تشویش سفر
این همه گویی نصیب جان مهجورم فتاد
سیل خون دل که از اینگونه آید سوی چشم
دم به دم بر آب خواهد رفت مردم زین سواد
تا ز خط جام می فهم معانی کرده ام
هر چه خواندم پیش استاد طریقت شد ز یاد
ترک چشمش ریخت خون ما به شوخی، وز لبش
خونبها جستیم از وی، خونبها بر هم نهاد
در غمت گر رفت خسرو از جهان، عمر تو باد
لیک خواهد خواست روز محشر از دست تو داد
زمین
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد
تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 59
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر
کس نمیداند که کارش از کجا خواهد گشاد
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 84
طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1009
من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد
بیننا و بینه قبل التجلی الف واد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1010
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 734
دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
پرده شب میدرید او از جنون تا بامداد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 735
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 749
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 655
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 657
فارسی متن کا ماخذ: گنجور