شاعر: رودکی
جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست
همین بلات بس است، ای به هر بلا خرسند
خیال رزم تو گر در دل عدو گردد
ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
ز عدل تست به هم باز و صعوه را پرواز
ز حکم تست شب و روز را به هم پیوند
به خوشدلی گذران بعد ازین، که باد اجل
درخت عمر بداندیش را ز پا افگند
همیشه تا که بود از زمانه نام و نشان
مدام تا که بود گردش سپهر بلند
به بزم عیش و طرب باد نیکخواه تو شاد
حسود جاه تو بادا ز غصه زار و نژند
زمین
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 950
به بوستان ولایت کهن درخت بلند
که عمرها به سر اهل فقر سایه فکند
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 16 - فی تاریخ وفاتة قدس سره
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 913
فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 937
حریف عمر به سر برده در فسق و فجور
به وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 21
نیافرید خدایت به خلق حاجتمند
به شکر نعمت حق در به روی خلق مبند
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 24
حریف عمر به سر برده در فسوق و فجور
به وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 77
در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند
چه دولتی است که مارا همان به ما بخشند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3921
مرا همیشه دل از وصل یار می شکند
سبوی من به لب جویبار می شکند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3947
بگو که نغمه سرایان عشق خاموشند
که نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 338
فارسی متن کا ماخذ: گنجور