شاعر: عرفی
خرد، دارالشفا و جهل، محنتخانه میسازد
خراب مستیام، کاین هردو را ویرانه میسازد
چنان شایستهٔ عشقم که بعد از سوختن، گردون
ز خاکم بلبل، از خاکسترم پروانه میسازد
دو روزی یاریت گشتم، مذاقم بیحلاوت شد
مرا جام شراب و گریهٔ مستانه میسازد
چو تنها گردم از غمهای او صد همنشین دارم
میان بیغمان تنهاییام دیوانه میسازد
چو در بیت الحرام آیی، مکن بیعت به او عرفی
که او در کعبهٔ اسلام ، ره بتخانه میسازد
زمین
فرنگیطلعتی کز دین مرا بیگانه میسازد
اگر در کعبه رو میآورد بتخانه میسازد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3013
به داغی عشق کار مردم دیوانه میسازد
خوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه میسازد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3014
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد
سبو از غنچه میریزد ز گل پیمانه میسازد
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 10
هوای کوی او آوارهام از خانه میسازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه میسازد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 249
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه میسازد
چو قحط گل بود بلبل به آب و دانه میسازد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 250
فارسی متن کا ماخذ: گنجور