شاعر: نظیری نیشابوری
هوای کوی او آوارهام از خانه میسازد
فسون او پدر را از پسر بیگانه میسازد
صلاحم عشق شد کفرم یقین انکار ایمانم
محبت کعبه ویران میکند بتخانه میسازد
قلم در اختیار اوست من چون نقش موهومم
گَرَم فرزانه میدارد، گَرَم دیوانه میسازد
به ناخن ریشه جان میکنم از هم، خوشا دستی
که گاهی چنگ در زلف نگاری شانه میسازد
دل از رد و قبول مجلسم خون شد، خوشا رندی
که شب با کنج گلخن روز با ویرانه میسازد
چو گنجشک از پی بازی عزیزم در کف طفلی
ز زلفم دام میبافد ز خالم دانه میسازد
مکن از بزم چون بیگانگان بیرون «نظیری» را
اگر می نیست، بالای ته پیمانه میسازد
زمین
فرنگیطلعتی کز دین مرا بیگانه میسازد
اگر در کعبه رو میآورد بتخانه میسازد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3013
به داغی عشق کار مردم دیوانه میسازد
خوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه میسازد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3014
خرد، دارالشفا و جهل، محنتخانه میسازد
خراب مستیام، کاین هردو را ویرانه میسازد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 225
هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد
سبو از غنچه میریزد ز گل پیمانه میسازد
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 10
چو عریان شد چمن مرغ از ضرورت خانه میسازد
چو قحط گل بود بلبل به آب و دانه میسازد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 250
فارسی متن کا ماخذ: گنجور