شاعر: عرفی
شراب یأس به جام و سبوی ما بگذار
شکسته رنگیِ ما را به روی ما بگذار
اگر شراب، اگر خون دل، اگر الماس
تو گوشه گیر و به کام گلوی ما بگذار
به کشتزار غم، ای اشک، صد نظر دارم
به ذوق گریه که آبی به جوی ما بگذار
ز نوحه وا نتوان داشت گریهٔ مستان را
تغافلی کن و ما را به خوی ما بگذار
مکن سراغ سراسیمهگان شوق را ای خضر
نه آهنین قدمی، جست و جوی ما بگذار
نهفته نذر تو ای محتسب دو جامی هست
صراحی همه بشکن، سبوی ما بگذار
به بیعگاه مذلّت چنین مبر عرفی
تو این معامله با آبروی ما بگذار
زمین
فارسی متن کا ماخذ: گنجور