شاعر: عرفی
نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد
نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد
خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزهٔ دوست
احتیاجش به دم عیسی مریم باشد
گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق
واگذارید که این نکته مسلّم باشد
عقل را کرده ام از مغلطه خاموش، بلی
خرقهٔ بی ادبان است که ملزم باشد
عرفی از گریه نیاساید توفان، برخیز
جم و کی نیست که او را غم عالم باشد
زمین
گر صفای حرم کعبه ز زمزم باشد
زمزم کعبه دل دیده پر نم باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3444
نقد روشنگُهران در گرهِ غم باشد
سور این طایفه در حلقهٔ ماتم باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3445
سازم آن می نمکآلود که بیغم باشد
افگنم مشک در آن حقه که مرهم باشد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 221
فارسی متن کا ماخذ: گنجور