شاعر: عرفی
زاهد بتکدهٔ عشق هراسان نرود
دامن دل بکشد، از پی ایمان نرود
شهر دل خاصهٔ سلطان محبت گردید
بعد از آن عاقل تدبیر به دیوان نرود
پرده دار تو اگر مژدهٔ دیدار دهد
صد قیامت شود و کس در رضوان نرود
پا منه بر سر بالین اسیران ، گاهی
هیچ بیدرد نیاید که پریشان نرود
بروم بر دم خنجر که با آن بی باکی
سایهٔ مرغ هما بر گل و ریحان نرود
زمین
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود
هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 723
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد
هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 223
هر که را باغچهای هست به بستان نرود
هر که مجموع نشستهست پریشان نرود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 265
فارسی متن کا ماخذ: گنجور