شاعر: عرفی
شکست رنگ شباب و هنوز رعنایی
در آن دیار که زادی هنوز آنجایی
بحیرتم که چه دارو رهاندت زین درد
که عین جهلی و داری گمان که دانایی
خراب کرده جهلی و فارغ از دانش
عظیم دردی داری و بس شکیبایی
اگر در آینه بینی ز شرم زشتی خویش
بچاه ویل در افتی چو دیده بگشایی
زمانه بهر تو تابوت میدهد سامان
تو خود ز گوشه مسند فرو نمیآیی
هزار مغلطه داری در آستین پنهان
کلاه گوشه دانش بعرش اگر سایی
شکسته اندودواشان همین شکستگی است
تو تندرستی و بر مومیایی افزایی
مگو که جوهر الماسم و مصون از سنگ
که دهر سنگ بکف حاضر و تو مینایی
سپهر بیضه عنقا بود، کنون دریاب
که تو بدعوی هستی چه ژاژ میخایی
بتلخی غم اگر آشنا کنی کامت
گمان برم که به از بیغمان بیاسایی
سپیده موی شدی ای عروس طبع و هنوز
بطالع من بد روز فتنه میزایی
همه بهشت مجو قرب دوست هم چیزی است
قدم فراز ترک نه چو گرم سودایی
بکودکی شده مویت سپید و بیخردی
از آن ز بطن هوس در بهشت میزایی
مبصران همه تن چشم در حریم وصال
تو جمله دست و شکم پیش من و سلوایی
از آن حساب تو هر دم تفاوتی دارد
که قد سرو نبینی و سایه پیمایی
بزیر جامه نهان کرده ای برص لیکن
بچشم اهل بصارت برهنه میآیی
چگونه شاهد عصمت ز تو نپرهیزد
که در شکستن ناموس ناشکیبایی
چه عذرهای موجه نهی معاصی را
بچش لعاب دهانت که قند میخایی
تمام عرصه محشر مگس فرو گیرد
اگر چنین بقیامت شکر فروش آیی
سبک عنان شو و خود را بملک علم رسان
ازین چه سود که انگشت جهل میخایی
جنون ز سر بنه و دست عقل گیر و بیا
کزین بهانه مسلم نه ای که شیدایی
عصا بکف نه و تکبیر فتح خوان و برو
که نشنود ز تو همت که ناتوانایی
دو شیوه داری و در هر دو عرفی از توبه است
که ترهات فروشی و عمر فرسایی
سخن دراز شد افسانه تا بکی خوانم
اگر سخن شنوی بس همینکه خودرایی
گرت هواست که گویم چگونه میباشی
بگویمت بنگر واژگونه میآیی
زمین
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1897
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2808
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی
که زود می روی ای جان و دیر می آیی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 462
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
نداشتم من بیدل جز این تمنایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 978
به چَشْم کَرْدِهام اَبْرویِ ماهسیمایی
خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِهاَم جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 491
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 29
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3064
شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3065
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3079
تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
که شعله شعله به نور بصر درافزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3080
فارسی متن کا ماخذ: گنجور