صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 60 - پند و اندرز

شمارهٔ 60 - پند و اندرز

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ایی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

شکست رنگ شباب و هنوز رعنایی

در آن دیار که زادی هنوز آنجایی

22

بحیرتم که چه دارو رهاندت زین درد

که عین جهلی و داری گمان که دانایی

33

خراب کرده جهلی و فارغ از دانش

عظیم دردی داری و بس شکیبایی

44

اگر در آینه بینی ز شرم زشتی خویش

بچاه ویل در افتی چو دیده بگشایی

55

زمانه بهر تو تابوت میدهد سامان

تو خود ز گوشه مسند فرو نمیآیی

66

هزار مغلطه داری در آستین پنهان

کلاه گوشه دانش بعرش اگر سایی

77

شکسته اندودواشان همین شکستگی است

تو تندرستی و بر مومیایی افزایی

88

مگو که جوهر الماسم و مصون از سنگ

که دهر سنگ بکف حاضر و تو مینایی

99

سپهر بیضه عنقا بود، کنون دریاب

که تو بدعوی هستی چه ژاژ میخایی

1010

بتلخی غم اگر آشنا کنی کامت

گمان برم که به از بیغمان بیاسایی

1111

سپیده موی شدی ای عروس طبع و هنوز

بطالع من بد روز فتنه میزایی

1212

همه بهشت مجو قرب دوست هم چیزی است

قدم فراز ترک نه چو گرم سودایی

1313

بکودکی شده مویت سپید و بیخردی

از آن ز بطن هوس در بهشت میزایی

1414

مبصران همه تن چشم در حریم وصال

تو جمله دست و شکم پیش من و سلوایی

1515

از آن حساب تو هر دم تفاوتی دارد

که قد سرو نبینی و سایه پیمایی

1616

بزیر جامه نهان کرده ای برص لیکن

بچشم اهل بصارت برهنه میآیی

1717

چگونه شاهد عصمت ز تو نپرهیزد

که در شکستن ناموس ناشکیبایی

1818

چه عذرهای موجه نهی معاصی را

بچش لعاب دهانت که قند میخایی

1919

تمام عرصه محشر مگس فرو گیرد

اگر چنین بقیامت شکر فروش آیی

2020

سبک عنان شو و خود را بملک علم رسان

ازین چه سود که انگشت جهل میخایی

2121

جنون ز سر بنه و دست عقل گیر و بیا

کزین بهانه مسلم نه ای که شیدایی

2222

عصا بکف نه و تکبیر فتح خوان و برو

که نشنود ز تو همت که ناتوانایی

2323

دو شیوه داری و در هر دو عرفی از توبه است

که ترهات فروشی و عمر فرسایی

2424

سخن دراز شد افسانه تا بکی خوانم

اگر سخن شنوی بس همینکه خودرایی

2525

گرت هواست که گویم چگونه میباشی

بگویمت بنگر واژگونه می‌آیی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشای

کلید موم و سر قفل آهنین مگشای

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 59 - حکمت و موعظت

اگلی نظم

دگر صفیر طبیعت بساز آگاهی

به عالم ملکوت است، محملش راهی

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 61 - در ستایش شاهزاده سلیم

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1897

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2808

گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی

که زود می روی ای جان و دیر می آیی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 462

شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی

نداشتم من بیدل جز این تمنایی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 978

به چَشْم کَرْدِه‌ام اَبْرویِ ماه‌سیمایی

خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِه‌اَم جایی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 491

به من سلام فرستاد دوستی امروز

که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 29

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3064

شدم به سوی چه آب همچو سقایی

برآمد از تک چه یوسفی معلایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3065

بیامدیم دگربار سوی مولایی

که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3079

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی

که شعله شعله به نور بصر درافزایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3080

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور