صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 47 - ایضا این قصیده در مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان واقع است

شمارهٔ 47 - ایضا این قصیده در مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان واقع است

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ایی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

به کوه و دشت ندارم ز شوق گنجایی

چو سیل تیز روم سر به سر ز شیدایی

22

خبر دهید به ترکان شوخ چشم از من

که رخت صبر و سکون می دهم به یغمایی

33

هزار طعنه به دریا زنم ز بی باکی

هزار خانه به طوفان دهم ز خودرایی

44

دمی ز دهشت دشمن چو گرگ خون آلود

دلی ز وحشت یوسف چو چاه صحرایی

55

دمی چنانکه رخی از غضب برافروزی

دلی چنانکه خدنگی به خون بیالایی

66

خدا کند که دچارم شوی که می دانم

چنان نیم که اگر بینیم نبخشایی

77

به صوت زاری من گوش را بشارت ده

که هر صباح پریشانترست گویایی

88

شدم خلیل و ز آتش مرا گلی نشکفت

خوشا محبت موسی و نخل پیرایی

99

خزان طور نزد دم که سنگ درنگرفت

فسون شعله ندارد ز موم گیرایی

1010

ز هیچ کس نگشاید دلم مگر هم تو

گره ز رشته افسون خویش بگشایی

1111

ز بحر تشنه لبم سر کشید ز استغنا

چو ابر سوخته خشک مغز سودایی

1212

در آفتاب جگر تشنه میرم و نروم

به سوی سایه فخر از پی تن آسایی

1313

ز من دو دیده اهل دیار روشن باد

که گرد بادیه آرم به چهره آرایی

1414

ز عرض تحفه من شهر و کوی شیرین است

که می برم شکر از خنده تماشایی

1515

گریزم و نتوانم که برده صاحب من

به گرد نامه لطفم ز پا توانایی

1616

فروغ چهره آفاق خان خانانست

کزو دو دیده امید راست بینایی

1717

زبان به گفتن عبدالرحیم خان نازد

که همچو روح به طبعش بود پذیرایی

1818

ز آدم آمده تا نسل خود بزرگ منش

به او کریم نسب شد بزرگ والایی

1919

اگر ستاره خلافی کند همی رسدش

که گویدش تو به خدمت مرا نمی شایی

2020

وز آفتاب به حشمت رود تواند گفت

که شب به پاس جنابم چرا نمی آیی

2121

ازان نمی دهد انگشت بر شکست سپهر

که آبگینه دلست این سپهر مینایی

2222

عجب کریم نوالی که مطبخ او را

بود هزار شبان همچو حاتم طایی

2323

غریب راه نمایی که وادی او را

رود هزار خضر در لباس سقایی

2424

چو با تو نیست دلش صاف اخترش سیهست

به دانش ار کلف از روی ماه بزدایی

2525

گر او نظر نکند کوتهست تاختنت

ز روز رفته اگر گوی عمر بربایی

2626

رضا و بخشش او بر جبین و چهره خلق

دهد به دولت و نکبت زبان گویایی

2727

به غیر کشتی صلحش مجو پناه که هست

نتایج غضبش موج های دریایی

2828

مکش ز طاعت او سر که سجده در او

دهد به قامت دولت بلند بالایی

2929

هزار مرتبه باید نماز سهو کنی

به راهش ار پی موری به سجده فرسایی

3030

سری که خاک درش را به صد سجود خرید

نمی خرد ز نسیم بهار رعنایی

3131

نیاز گرد غریبی به رخ ز فرقت اوست

زهی ز خاک درت دور زرد سیمایی

3232

خوشست صحبت دنیا ازان که دنیا را

ز رسم های تو گردون کند مطرایی

3333

نشانه ایست خزانت ز بزم برچیدن

نمونه ایست بهارت ز مجلس آرایی

3434

به بذل مال کشاند تو را سخاوت تو

چو وام دار که دستش کشد تقاضایی

3535

ز نیش و نوش ازان موم پرورش یابد

که با کمند و کمانت دهد پذیرایی

3636

سفر کنی که ضعیفی رسد به آسایش

خطر کنی که فقیری کند تن آسایی

3737

نه شرط تست طریق وفا به سر بردن

ز پا درآمدم و بر سرم نمی آیی

3838

کسی که شهره به اظهار شفقت تو شود

به صد حجاب نگردد نهان ز پیدایی

3939

مرنج بیهده ترسم که دشمنان شنوند

زنند طعنه که عهد وفا نمی پایی

4040

قسم به ذات تو خوردن بدی نمی آرد

قسم به مقصد امیدهای هرجایی

4141

به مسندی که رود تاج سر به فراشی

به درگهی که رود آب رو به سقایی

4242

به آن جمال که حسرت ز دیدنش نرود

اگر به پرده چشم ترش بپالایی

4343

به آن شبی که به خون دل و جگر خفتم

ز قول دشمن بیهوده گوی هرجایی

4444

که غیر بوی حقیقت نیاید از نفسم

اگر به خون خلافم دهان بیالایی

4545

وظیفه می و نقلم ازان بسازترست

که نیم ذره بکاهیش یا بیفزایی

4646

وفای دوست عزیزست ورنه در همه جا

به قدر حسن ز یوسف خرند زیبایی

4747

اگر به مصر شود قحط درنخواهد ماند

«نظیری » از سخن و طوطی از شکرخایی

4848

تو نوردیده در ادراک کم نداری هیچ

که بهره ای دهدت توتیای بینایی

4949

تغافل تو به زندان بیدرم دارد

رهی نما که به جان آمدم ز تنهایی

5050

به خانه گرد متاع کساد می گیرد

نمی شود که بگل آفتاب اندایی

5151

به سوی دوزخ اگر رخصتم دهی به رضا

به مرگ باز نمانم ز ناشکیبایی

5252

همیشه تا به نگه خوش شود تماشاگر

مدام تا ز زبان دم زند تقاضایی

5353

نشاط را چو نگه از نگه برانگیزی

حیات را چو زمان بر زمان بیفزایی

5454

بدت مباد ز امروز تا به روز جزا

که شادمانی امروز و عیش فردایی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بهشت شاه نشین بین که دل نشین بینی

بدایع رقم صورت آفرین بینی

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 46 - ایضا در تعریف راوتی خاتم بندی بوالمنصور جهانگیر پادشاه گفته شده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1897

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2808

گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی

که زود می روی ای جان و دیر می آیی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 462

شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی

نداشتم من بیدل جز این تمنایی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 978

به چَشْم کَرْدِه‌ام اَبْرویِ ماه‌سیمایی

خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِه‌اَم جایی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 491

به من سلام فرستاد دوستی امروز

که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 29

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3064

شدم به سوی چه آب همچو سقایی

برآمد از تک چه یوسفی معلایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3065

بیامدیم دگربار سوی مولایی

که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3079

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی

که شعله شعله به نور بصر درافزایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3080

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور