شاعر: نظیری نیشابوری
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
چاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
رشک مانع، شوق غالب، در تو یارب چون رسم
راه عاشق در میان هفت دریا آتش است
چون چراغ مرده از صحبت دلی آورده ام
از دم خلوت نشینانم تمنا آتش است
گر به کفرستان بری این روی آتشناک را
برهمن در رقص می آید که حق با آتش است
از نسیم صبح می سوزد حریفان را جمال
نازکان را بر سر آن کوی سر ما آتش است
در سلم رسم است ما را دین و دنیا باختن
هر که را در سر قماری هست سودا آتش است
عاشقی و حسن را در پرده نتوان داشتن
شعله غمازی کند ناچار هر جا آتش است
گریه گرم «نظیری » ریگ در وادی گداخت
از سرشکش تا به زانو در ته پا آتش است
زمین
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 496
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1008
جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است
خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 55
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش است
بعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 70
فارسی متن کا ماخذ: گنجور