شاعر: غالب دهلوی
سینه بگشودیم و خلقی دید کاینجا آتش است
بعد از این گویند آتش را که گویا آتش است
انتظار جوله ساقی کبابم میکند
می به ساغر آب حیوان و به مینا آتش است
گریهات در عشق از تأثیر دود آه ماست
اشک در چشم تو آب و در دل ما آتش است
ای که میگویی تجلیگاه نازش دور نیست
صبر مشتی از خس و ذوق تماشا آتش است
بیتکلف، در بلا بودن به از بیم بلاست
قعر دریا سلسبیل و روی دریا آتش است
پرده از رخ برگرفت و بیمحابا سوختیم
باده با دست آتش او را و ما را آتش است
هم بدین نسبت ز شوخی در دلت جا کردهایم
فاش گوییم از تو سنگ است آنچه از ما آتش است
گریهای دارم که تا تحتالثری آب است و بس
نالهای دارم که تا اوج ثریا آتش است
پاک خور امروز و زنهار از پی فردا منه
در شریعت باده امروز آب و فردا آتش است
راز بدخویان نهفتن برنتابد بیش از این
پردهدار سوز و ساز ماست هرجا آتش است
گشتهام غالب طرف با مشرب عرفی که گفت
«روی دریا سلسبیل و قعر دریا آتش است»
زمین
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 496
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1008
جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است
خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 55
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش است
چاره دل کن که با آتش مدارا آتش است
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 72
فارسی متن کا ماخذ: گنجور