شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن
که مبادا کف پای تو به خون تر گردد
گوش بگرفت، چو بشنید رقیبت سخنم
گوش ابلیس چو قرآن شنود کر گردد
ناوکی بر دل ریشم فگن، ای دیده من
تا بود ریش درونم به برون سر گردد
ای بسا جان به سر کوی تو شد خون و هنوز
می رود تا به سر کوی تو محشر گردد
سازمش خون و به پیش سگت اندازم، اگر
بی جراحت ز سر کوی تو دل برگردد
اشک خسرو همه از خون جگر ساخته است
از قدمهات چو ریزم، همه گوهر گردد
زمین
آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3256
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3257
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3258
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3259
فارسی متن کا ماخذ: گنجور