شاعر: صائب
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زد
شانه تا چند در آن زلف، سراسر گردد؟
دیدنش می برد از هوش نظر بازان را
دیده هرکه ز روی تو منور گردد
حسن در هر نظری جلوه دیگر دارد
سخن تازه محال است مکرر گردد
صحبت زنده دلان جو که گرانقدر شود
آب بی قیمت اگر در دل گوهر گردد
چون خس و خار درین بحر سبک کن خود را
تا ترا موج خطر دامن مادر گردد
شوق پروانه ز مهتاب شود بیش به شمع
تشنه تر تشنه دیدار ز کوثر گردد
از قناعت نشود هرکه توانگر صائب
نیست ممکن به زر و سیم توانگر گردد
زمین
ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 753
آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3256
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3257
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3258
فارسی متن کا ماخذ: گنجور