شاعر: صائب
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
سخن عشق به تکرار ندارد حاجت
کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
از جنون حرف مکرر نه شنیده است کسی
حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست
چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند
دیدن روی تو آن را که میسر گردد
پله حسن به تمکین ز تماشایی شد
یوسف از جوش خریدار به لنگر گردد
نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد
به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف را
از تماشای تو چشمی که توانگر گردد
گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغان
از کرم راهنما نوبت دیگر گردد:
دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاه
که مرا طوق گریبان خط ساغر گردد
می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا که را دولت دیدار میسر گردد
زمین
ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 753
آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3256
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3258
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3259
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
فارسی متن کا ماخذ: گنجور