شاعر: امیرخسرو دهلوی
اگر تو سرگذشت من بدانی
دگر افسانه مجنون نخوانی
همی گوید «برو بیدار می باش
مکن تعلیم سگ را پاسبانی »
ز من پرسی که همدردان چه کردند؟
ترا دادند جان و زندگانی
مرا گرد سر آن چشم گردان
که تا بر من فتد آن ناتوانی
نماندم استخوانی هم که باری
سگ تو باشد از من میهمانی
طبیبم داغ فرماید، نداند
که صد جا بیش دارم در نهانی
به بالینش منالید، ای اسیران
که بس شیرین بود خواب گرانی
مرا جان در وفاداری برآمد
هنوز اندر حق من بدگمانی
به قتل خسرو آمد عشق و شادم
که یاری همرهی شد آن جهانی
زمین
سقاک الله یا خیر المغانی
ولا اخلاک عن وصل الغوانی
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 22
دریغا خلعت حسن جوانی
گرش بودی طراز جاودانی
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 28
نه آتشهای ما را ترجمانی
نه اسرار دل ما را زبانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2656
خبر واده کز این دنیای فانی
به تلخی میروی یا شادمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2668
برفتیم ای عقیق لامکانی
ز شهر تو تو باید که بمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2669
مرا هر لحظه قربان است جانی
تو را هر لحظه در بنده گمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2701
مگیر ای ساقی از مستان کرانی
که کم یابی گرانی بیگرانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2702
ز مهجوران نمیجویی نشانی
کجا رفت آن وفا و مهربانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2703
برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بینشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2704
مرا هر لحظه منزل آسمانی
تو را هر دم خیالی و گمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2705
فارسی متن کا ماخذ: گنجور