شاعر: امیرخسرو دهلوی
نیست به دست امید بخت مرا آن کمند
کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند
دعوی عیاریم رفت به کویش فرود
ز آنکه سرم پست شد کنگر قصرش بلند
بی سر و پا می دویم تا به کجا سر نهیم
بارگی شاه شد گردن ما در کمند
تنگ میا زآه من، چشم بدان از تو دور
نیست رخ خوب را چاره ز دود سپند
در ره جولانت چون دیده ما خاک شد
دیده بسی در رهست دور ترک ران سمند
هستم ازان گفت تلخ در سکرات فنا
از دمت آخر دمی چاشنیی ده ز قند
ای که به بازار حسن قیمت خوبان کنی
پیش زلیخا مگوی «یوسفی آنجا به چند؟»
سوخته از پند خلق سوخته تر می شود
کاتش عشق است تیز باد وزان است پند
خسرو اگر عاشقی بیم ز کشتن مدار
پیش رخ نیکوان جان نبود ارجمند
زمین
نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فَنْد
لشکر فریاد، نی خواسته، نی سودمند
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 39
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانک بلندت کند تا بتواند فکند
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 896
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
مورنه ای پیش قند تنگ میان را ببند
خاک قناعت بمال بر لب وشکر بخند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4544
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 294
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 12
فارسی متن کا ماخذ: گنجور