شاعر: امیرخسرو دهلوی
شهریست معمور و در او از هر طرف مهپارهای
مسکین دلم صدپاره و در دست هر مه پارهای
اشکال هرکس را ببین کاندر میان آن همه
دارد هوای کشتنم ناوکزنی خونخوارهای
هرکس که با او میکند دعوی ز حسن و دلبری
باید ز سروش قامتی، وز برگ گل رخسارهای
زین سان که ماه عارضش شد آفتاب دیگران
هرگز به بخت ما نشد طالع چنین سیارهای
صد چاک گشته سینهام از کاو کاو عشق تو
مسکین دل ریشم در او چون طفل در گهوارهای
چون وعده وصلی دهد، رخ پوشد و پنهان شود
جز جانسپاری چون کند خسرو به هر نظارهای
زمین
دامن کشانم میکِشد در بتکده عَیّارهای
من همچو دامن میدَوَم اندر پی خونخوارهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2439
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمارهای
چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پارهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2445
نی سنبل تنباکویی نه آتش رخسارهای
دل بوی خامی میدهد بیداغ آتشپارهای
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 562
فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهای
شوخیکشی غارتگری مردمکشی خونخوارهای
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1775
فارسی متن کا ماخذ: گنجور