عشق نوست و یار نوست و بهار نو
زان روی خوب روز نو و روزگار نو
چون در نیاید از در من نوبهار من
زانم چه خوشدلی که در آید بهار نو
در نوبهار چون تو نهای در چمن مرا
از سرو و گل چه خیزد و از لالهزار نو
بس نوبهار کهنه که بشکست زانکه کرد
در چشم نیممست تو هر دم خمار نو
دارم دل غمین و ندانستم این که باز
هر روز نو شود غمم از غمگسار نو
با خاک یادگار برم درد تو که باز
هم یادگاریی شود و یادگار نو
بردی دلم مرنج ز گستاخیش، ازآنک
نوبردهایست پیش خداونگار نو
خواهی ببین و خواه نه، باری من از دو چشم
ریزم به خاک کوی تو هر دم نثار تو
خسرو ز عشق لافی و جویی قرار دل
بخشد مگر خدای دلت را قرار نو!
زمین
با این جمال همدم مستان عشق شو
یک بار الست گوی و هزاران بلی شنو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 794
گفتا برون شدی به تماشای ماهِ نو
از ماهِ ابروانِ مَنت شرم باد رو
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 406
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آیی به حجرهٔ من و گویی که گَل برو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2233
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2237
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2239
کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو
از بی بضاعتی خجلم از لقای تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6543
فارسی متن کا ماخذ: گنجور