شاعر: امیرخسرو دهلوی
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم
گریه خون بین و می کن پرسشی
چون نماند، اکنون مرا فی الجسم دم
چون کنم من خواب، دریا گشت چشم
تو به خنده گوئیم فی البحر نم
تا زهر دل برد غم خال رخت
بین همه جا غم، بمحوالخال غم
عمر خسرو در غم رویت گذشت
چند باشد دوریم، والصبر کم
زمین
موج ما را شرم دریای کرم
تا قیامت برنمیآرد ز نم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1954
چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم
همچو آهن گشت و نداد ایچ خم
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 68
می شناسد پرده جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1664
وقتها یک دم برآسودی تنم
قال مولايَ لِطَرفي لا تَنَم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 354
فارسی متن کا ماخذ: گنجور