شاعر: امیرخسرو دهلوی
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای
تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای
تن من موی شده، غم نیز گرهی شد در وی
ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشای
می کنم هر نفسی ناله ز دم دادن تو
کاستخوان تهیم در دم سردت چون نای
در پیت رفت دل سوخته و داغ بماند
خستگی چون برود داغ بماند بر جای
وای کردم که مگر غم ز دلم برخیزد
گر دل این است ازو هیچ نخیزد جز وای
دل درین بود که ناگاه بدیدم رخ دوست
باز دیوانه شد این عقل نصیحت فرسای
عشق می گفت که خسرو، تو مرا می دانی
چون امان یافته ای پیش دلیری منمای
زمین
نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
در فروبند و همان گنده کسان را میگای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2867
تا تو فرمان نبری خلق به فرمان نروند
هرگزش نیک نباشد بد نیکی فرمای
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 190
چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای
یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 53 - در ستایش ترکان خاتون و پسرش اتابک محمد
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جای
که خرد بر سرش استاده همی گفت برآی
عرفیقصیدههاشمارهٔ 57 - در تهنیت تولد فرزند خانخان
فارسی متن کا ماخذ: گنجور