صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1892

غزل شمارهٔ 1892

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری

به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری

2

جفا پیرایه حسن است، آن کن جان من بر من

که خوبان را نزیبد زیور مهر و وفاداری

3

به تیغم گر کنی صد شاخ و از بیخم بیندازی

ترا سرسبز می خواهم، ندارم برگ بیزاری

4

ز غمزه کشتیم، اکنون به بوسیدن لبی تر کن

کرم کن آخر این شربت که زخمی خورده ام کاری

5

چو گم کردم به زیر خاک در کوی فراموشان

فرامش گشتگان خاک را گه گاهی یاد آری

6

وه، ای خواب اجل، آخر نخواهی آمدن وقتی

هم امروزم به خوبان خوش که من مردم ز بیداری

7

به هشیاری ندارم تاب غم، ساقی، بیار آن می

که آتش رنگ شد، آتش زنم در روی هوشیاری

8

مزن، ای دوست، چندین بر گرفتاران دل طعنه

مبادا هیچ دشمن را به دست دل گرفتاری

9

به صد جان شکر می گوید، جفاهای ترا خسرو

شکایت گونه ای دارد هم از تو گر بدین کاری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟

نمی گفتم درو منگر که خود را مبتلا بینی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1891

اگلی نظم

گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناری

چه غم دارد ترا، بگذار تا میرم بدین خواری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1893

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو عفوت بی‌حد افتاده‌ست دریاهاست پنداری

که پیدا نیست قعرش پیش جامی جز به دشواری

جامی»دیوان اشعار»اشعار پراکنده»شمارهٔ 3

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری

که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2502

مروت نیست در سرها که اندازند دستاری

کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2528

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2530

کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!

نگفتم: «با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟!

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2532

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری

کبوترهای دل‌ها را توی شاهین اشکاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2533

مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری

اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2534

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری

نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2535

مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری

نه با اهل زمین جنسم، نه امکان است طیاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2536

مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری

هر آنچ دوش می‌گفتم ز بی‌خویشی و بیماری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2537

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور