شاعر: جامی
چو عفوت بیحد افتادهست دریاهاست پنداری
که پیدا نیست قعرش پیش جامی جز به دشواری
زمین
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری
به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1892
گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناری
چه غم دارد ترا، بگذار تا میرم بدین خواری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1893
امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داری
که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2502
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2528
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
که امشب مینویسد زی نویسد باز فردا ری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2530
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!
نگفتم: «با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟!
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2532
برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
کبوترهای دلها را توی شاهین اشکاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2533
مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
اگر مه را جفا گویم بجنبان سر بگو آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2534
هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2535
مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
نه با اهل زمین جنسم، نه امکان است طیاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2536
فارسی متن کا ماخذ: گنجور