شاعر: امیرخسرو دهلوی
ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد
بی عمر زندگانی کس را بسر نباشد
وصف دهان شیرین می گویم و ندانم
در وصف او چه گویم کان مختصر نباشد
زلف ترا به هر سو باد افگند ازان رو
تا بار خسته دلها بر یک دگر نباشد
وصل تو بی رقیبان هرگز نشد میسر
بی خار و خس کسی را گل در نظر نباشد
بر آه دردمندان خود را سپر نسازی
کاین تیر پر بلا را سهم از سپر نباشد
بر آستان شاهی درویش بی نوا را
غیر از در گدایی راه دگر نباشد
با تو کجا رساند قاصد سلام خسرو؟
جایی که محرم آنجا باد سحر نباشد
زمین
رمز آشنای معنی هر خیرهسر نباشد
طبع سلیم فضل است ارث پدر نباشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1187
مکتوب شوق هرگز بینامهبر نباشد
ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1188
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 9
با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 198
ما بید بوستانیم، ما را ثمر نباشد
مردود دوستانیم از ما بتر نباشد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 185
فارسی متن کا ماخذ: گنجور