شاعر: بیدل دهلوی
مکتوب شوق هرگز بینامهبر نباشد
ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت گردون
در فهم پرگار حکم دو سر نباشد
خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن
آنجاکه جلوهٔ اوست از ما اثر نباشد
مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید
بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد
برقی ز دور داردهنگامهٔ تجلی
ای بیخودان ببینید دل جلوهگر نباشد
ما را به رنگ شبنم تا آشیان خورشید
باید به دیده رفتنگر بال و پر نباشد
هرچندکار فرداست امروز مفت خودگیر
شاید دماغ وطاقت وقت دگر نباشد
زاهد ز وضع خلوت نازکمال مفروش
افسردن ازکف خاک چندان هنر نباشد.
آیینه خانهٔ دل آخر به زنگ دادیم
زین بیش آه ما را رنگ اثر نباشد
خواهی به خلق روکن خواهی خیال او کن
در عالم تماشا بر خود نظر نباشد
آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل
این جوهر چکیدن آبگهر نباشد
زمین
ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد
بی عمر زندگانی کس را بسر نباشد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 818
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 9
با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 198
ما بید بوستانیم، ما را ثمر نباشد
مردود دوستانیم از ما بتر نباشد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 185
رمز آشنای معنی هر خیرهسر نباشد
طبع سلیم فضل است ارث پدر نباشد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1187
فارسی متن کا ماخذ: گنجور