شاعر: امیرخسرو دهلوی
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید
من نرسیدم بدو، کام به جانم رسید
باد نه ام زین بلا چند توانم گریخت
سنگ نه ام، این جفا چند توانم کشید
بی دلم، ای مردمان، توبه نخواهم شکست
عاشقم، ای دوستان، پند نخواهم شنید
سوختم، این آه گرم چند نهانی کشم؟
گریه نخواهم گشاد، جامه نخواهم درید
دل ز من آن روز برد کو به خوشی خفته بود
باد بر او می گذشت، موی سیه می برید
دی که گشادی خدنگ، خوش پسرا، بر شکار
شب همه شب تا به روز در دل من می خلید
بهر خدا رخ بپوش یا ز نظر دور مشو
کافت جان بیش ازین ما نتوانیم دید
پیش خیال تو دوش از گله دل مرا
قصه به لب می گذشت، اشک برو می دوید
در سر خسرو چنان شست خیالت که گر
کار به تیغ اوفتد، زو نتواند پرید
زمین
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1012
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
ای خنک آن را که او روی شما را ندید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 889
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 890
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
صورت بستان نهان بوی گلستان بدید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 894
تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نسبت آدم برید
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 140
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 374
فارسی متن کا ماخذ: گنجور