* هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گِل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کَفِ کیخسرو
برچرخ نهادهای، چه میپنداری؟
زمین
ای داده مرا به خواب در بیداری
آسان شده در دلم همه دشواری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1721
ای داده مرا چو عشق خود بیداری
وین شمع میان این جهان تاری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1722
ای دام هزار فتنه و طراری
یارب تو چه فتنهها که در سر داری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1723
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری میکن به مفلسی اقراری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1731
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1737
بد میکنی و نیک طمع میداری
هم بد باشد سزای بدکرداری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1796
تقصیر نکرد عشق در خماری
تقصیر مکن تو ساقی از دلداری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1818
چشم مستت ز عادت خماری
افغان که نهاد رسم تنها خواری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1831
چون خار بکاری رخ گل میخاری
تا گل ناری بر ندهد گلناری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1834
در زیر غزلها و نفیر و زاری
دردیست مرا ز چهرههای ناری
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1862
فارسی متن کا ماخذ: گنجور