زمین
هر دیده که روزی به جمالت نگریست
چون از تو جدا ماند چرا خون نگریست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 27
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آمد سحری و بر دل من نگریست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 142
با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
بیهیچ زیان ناله و فریاد تو چیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 235
تا در دل من صورت آن رشک پریست
دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 262
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟
جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست؟
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 325
دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بیما چگونه بتوانی زیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 333
زان روز که چشم من به رویت نگریست
یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 340
عشقی که از او وجود بیجان میزیست
این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 364
گفتم که بیا بچشم من درنگریست
من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 389
هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مأیست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 447