شاعر: جامی
بی جمالت صوت مطرب مایه درد و غم است
بی رخ گل نغمه بلبل نفیر ماتم است
کی به قانون طرب گردد مرا آهنگ راست
اینچنین کز بار دل چون چنگ پشت من خم است
بر رخت خوی هست عکس قطره های اشک من
یا چکیده بر سمن باران و برگل شبنم است
درد هجران را نباشد نسبتی با رنج مرگ
درد هجران روزگاران رنج مردن یکدم است
هر طبیبی راکه پرسیدم علاج عشق گفت
درد عاشق بی مداوا داغ او بی مرهم است
خانه ام را سقف غم دیوار محنت در بلاست
کس چنین خانه ندیده تا بنای عالم است
عاشقان بسیار داری گرچه جامی از همه
کم بود در دام تو چون او گرفتاری کم است
زمین
در خیالآباد راحت آگهی نامحرم است
جلوهننماید بهشت آنجاکه جنسآدم است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 524
در سیرگاه امر تحیر مقدم است
آیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 525
حَدّثنا شیخُنا النَسناس ابوالوسواس. قال اَخبَرنا ابو شحمة الکوفی، قال اَخبرنا ابو زافر، قال اَخبرنا صاحب الوسواس الخنّاس الملاعنه و سید الفراعنه و ملک الشیاطنه اَخَسَّ الخلق و اَرذَل العباد ابلیس پر تلبیس لعنت الله علیه، قال ترک النسوان و بینک الغلمان و تصفح الاخوان یحشر یوم الحشر مَعَ فرعون و هامان کذب عدوّ الله و اَنتَ مِن الکاذبین، حدیثی نادرست و دروغی چُست و اسنادی سست از آن سرور لشکر ضلالت و مهتر کشور جهالت، پیشوای مطرودان و مقتدای مردودان، آن ثمرة شجرة شقاوت و آن نقطة دایرة غَوایت که در همه عالم دبدبة طغرای طعن اوست و آفاق بر کوکبة لعن او، تا از هندسة وسوسة او تحرّکی نخیزد، جلب و ماجری با هم نیامیزد. آستین جامة شقاوتش این طراز دارد که : و اِنّ عَلَیکَ الَعنةَ اِلی یوم ِ الدّین. عنوان نامه لعنتش این توقیع دارد که : و اِنَّکَ لَمِن المُنظِرین. طغرای ضلالتش این است که : وَ استَفرَز مَن ِ استَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِکَ.
خیال جمال نکاهتش این رنگ دارد که : وَ اَجلِبهُم بِخَیلِکَ وَ رِجلِک. این حدیث ملعون روایت است از آن شیخ مَأبون که هر ناجوانمرد بد اختری که ترک موافقت زنان گوید و دست از محبّت ایشان شوید و از گوشة مخالطت آنها پرهیزد و از جَماع بیانقطاع ایشان گریزد و گرد بارو و قلعة صِبیان طَوف کند و میخ خَرزه را بر پاچة کند ایشان سخت کند و نفع خود را به برادران مسلمان رساند، پادشاه به سزا در روز حشر و جزا او را با فرعون و هامان نشرکند. عزیزا! زنهار که این حدیث را مجازی نشمری و این نصیحت را به بازی نگیری و این سخن را از میان جان استقبال کنی و این عمود با نمود را به صدق دل استعمال فرمایی و بوق در طبل صبیان نهی و ریش را در چنگ ایشان آری تا در تحت این خطاب آیی که : وَ مَن یفعَل ذلِکَ فَقَد خُسراناً کبیراً. ای خواجه، چند روزی در پای جَلَبان مالی که اگر گرد زِهار ایشان برآیی، جز خار خَلَنده نیابی و اگر سر تا سر خندق ایشان گرایی جز مار گزنده نبینی. دست همّت در گوشة دوال طبل طبیبان زن و قدم در طلبکاری ایشان نِه تا باشد که روزی از آن کون گندی به ریش و سبیل تو رسد. آخر دیدة عبرت باز کن که عمود مرده رنگت بر چه شکل است. حمدان است که قالب آن نمدان است. اگر از برای فَرج زنان بودی، شکل آن تبری بایستی.
سعدیخبیثات و مجالس الهزلالمجالس فی الهزل و المطایباتالمجلس الثانی
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است
آسمان پر کواکب شیشه پر کژدم است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1046
ریشه ما در زمین خاکساری محکم است
گلبن امید ما در چار موسم خرم است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1047
هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر
فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 5
ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم است
توبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 122
فارسی متن کا ماخذ: گنجور