شاعر: جامی
دوستان چند کنم ناله ز بیماری دل
کس گرفتار مبادا به گرفتاری دل
ای که بر زاری دل می کنی انکار بیا
گوش بر سینه من نه بشنو زاری دل
کوی تو منزل دلهاست کسی چون گذرد
که نیاید به زمین پای ز بسیاری دل
مدت هجر ز حد می گذرد صبر کجاست
که درین واقعه صعب کند یاری دل
خوانده ام قصه عشاق بسی نیست در آن
جز جفاکاری دلدار و وفاداری دل
گر به وصلت نرسم درد طلب نیز خوش است
نیست مطلوب جز اینم ز طلبکاری دل
عمرها شد که دل جامی ازین غم خون است
که کند با تو دمی شرح جگرخواری دل
زمین
رسته بودم مه من چندگه از زاری دل
از نمکدان تو شد تازه جگر خواری دل
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1230
مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل
که شب زلف بود زنده زبیداری دل
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5241
تو و آوازه خوبی و من و زاری دل
تو و بیماری چشم و من و بیماری دل
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5242
فارسی متن کا ماخذ: گنجور