هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیب
گر من چو صبح چاک زنم جیب جان چه عیب
چون گشت ساقی آن لب میگون چه جای طعن
گر طیلسان زهد به صهبا دهد صهیب
پیران سرم هوای جوانی ز ره فکند
آنجا که حکم عشق چه جای شباب و شیب
بر ما رقم به عشق زد آن دم که ساز کرد
اسباب جلوه شاهد خلوت سرای غیب
اشک من از عقیق یمن می دهد نشان
مذ خیمة سعاد علی ایمن العذیب
سیراب کن ز بحر یقین جان تشنه را
زین بیش خشک لب منشین بر سراب ریب
جامی درون خرقه خود یافت دوست را
زان رو کشید پای به دامان و سر به جیب
زمین
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 10
رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیب
ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 4 - در وداع شاه جهان سعد بن ابیبکر
فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب
فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23
فارسی متن کا ماخذ: گنجور