شاعر: جامی
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست
نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس
رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی
ز غمزه های تو خورده ست خرده الماس
ز اهل زهد ملول است طبع دردکشان
خواص را چه سر صحبت عوام الناس
میان نازکت افزون بود ز فهم عقول
چو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس
جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستم
مساز خرد و منه پیش آسیا دستاس
ز سر صبح ازل می زند نفس جامی
مباد شغل تو جز پاسداری انفاس
زمین
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1138
نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر
بتیم وا تگران آید از در تیماس
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 71
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاس
که از دم خوش تو خسته می شود کناس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 307
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاس
ز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 308
فارسی متن کا ماخذ: گنجور