خلقی چو گل شکفته و خندان به طرف باغ
ما و دلی ز هجر تو چون لاله داغ داغ
در باغ اگر نه بوی تو یابم ز هر گلی
آهی برآرم از دل و آتش زنم به باغ
پوشیده دار غنچه صفت پیرهن ز باد
تا بوی او چو گل نشود عطر هر دماغ
حاجت مبر به خانه همسایه ای رفیق
کامشب شرار سینه من بس بود چراغ
در چابکی طریق تو ورزند نیکوان
لیکن خرام کبک دری نیست کار زاغ
کی سایه بر سرم فکند آن همای قدس
چون بر کلوخ می ننشیند مرا کلاغ
فصل بهار بسته جهانی به عیش دل
جامی و درد عشق و ز عیش جهان فراغ
زمین
نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ
پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1869
امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1298
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
چون دست میدهد نفسی موجب فراغ
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 39
ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ
در من نگر که میدهم از زندگی سراغ
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 72
گوید سحر که شب گذر افکنده ای به باغ
گل ها نشان دهند ز تو بلبلان سراغ
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 380
فارسی متن کا ماخذ: گنجور