شاعر: جامی
بیا ای ساقی گلرخ می گلرنگ گردان کن
به روی گل گل از می مجلس ما را گلستان کن
نباشد مفلسان شب نشین را دسترس شمعی
سوی ویرانه ما آی و کار ماه تابان کن
به سختی می رود جان از تنم نادیده دیدارت
رخت بنمای و جان دادن بر این دلخسته آسان کن
دل من نامه درد است و عنوان چهره پرخون
اگر مضمون نمی خوانی نظر در نقش عنوان کن
ز خون کس به دستت رنگ و تیغت زنگ نپسندم
رقیبان را به شغل کشتن عشاق فرمان کن
هلاک جان ما خواهی کمان ابروانت را
ز مژگان تیر ساز و تیر را از غمزه پیکان کن
خراسان معدن عشق است و خوبی جامیا دل نه
به داغ عشق خوبان یا برو ترک خراسان کن
زمین
درآ، ای شاخ گل، خندان و مجلس را گلستان کن
به گفت تلخ چون می عاشقان را مست و غلتان کن
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1508
ترشح مایهای ناز دلی را محو احسانکن
تبسم میکند آیینه برگیر و نمکدان کن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2500
ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامانکن
چمن تا در برت غلتد حنایی را گریبان کن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2501
به یک زخم نمایان سرفرازم از شهیدان کن
چو صبح وصل خندانم ازین لطف نمایان کن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6225
فارسی متن کا ماخذ: گنجور