خواجه آورد بهر سفره ما
پشت آن یک دو گوسفند که کشت
لیکن از دست نخوت جودش
نشد آلوده ام به آن انگشت
هست ازان با خودش تصور آن
که به حاتم همی رسد به دو پشت
زمین
تا سمو سر برآورید از دشت
گشت زنگار گون همه لب کشت
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 1
زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت
زرع کشتست و ذرع گوشهٔ کشت
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 3
زر به اَمرَد کسی دهد بهگزاف
که نداند طریقتِ زردشت
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 5
تَتَری گر کُشد مُخَنَّث را
تَتَری را دگر نباید کُشت
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 7
فارسی متن کا ماخذ: گنجور