شاعر: جامی
وه که از پای درافکند غم آن پسرم
چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم
عشق و پیری نسزد کن مدد ای بخت سیاه
تا به دود جگر از موی سفیدی ببرم
غم آن تازه جوان از غم پیریم رهاند
با غم او چو جوانم غم پیری چه خورم
گرچه از سیر مه و سال مرا عمر گذشت
آمد از دولت او نوبت عمر دگرم
پشتم از محنت ایام خمیده ست ولی
در ره عشق و وفا از همه کس راستترم
پر برآمد دلم از خون جگر غنچه صفت
جای آن دارد اگر بر تن خود جامه درم
گفتمش زود ز جامی مگذر گفت که من
عمر اویم چه عجب زانکه روان می گذرم
زمین
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
کی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1361
من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 328
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 383
چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟
در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5633
فارسی متن کا ماخذ: گنجور