شاعر: جامی
زهی اشک من و لعل تو یکرنگ
ز تو اندوه من با کوه همسنگ
مرا درج گهر این بس که دارم
ز پیکان های تو بر سینه تنگ
ز تیغت چهره مقصود پیداست
مباد از خون بی دردان بر آن رنگ
حذر زان چشم و مژگان تا کی ای دل
دلیران چون گریزند از صف جنگ
قدم خم شد چو چنگ و دارم امید
که آرم تاری از زلف تو در چنگ
رقیب از کشتن من ننگ دارد
به یک تیغم خلاصی ده ازین ننگ
به آن قامت خوش است آهنگ جامی
بنامیزد زهی مرغ خوش آهنگ
زمین
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش. و گر جمع شوند، از پریشانی اندیشه کن.
برو با دوستان آسوده بنشین
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 22
اَجَلّ کائنات از روی ظاهر آدمیست، و اَذلّ موجودات سگ. و به اتّفاقِ خردمندان، سگِ حقشناس بِه از آدمی ناسپاس.
سگی را لقمهای هرگز فراموش
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 86
فارسی متن کا ماخذ: گنجور