شاعر: جامی
من که مهر عارضت می ورزم از صبح ازل
نگسلم از زلف تو پیوند تا شام اجل
گر به دست باد نبود حل و عقد زلف تو
کی شود سوداییان عشق را یک عقده حل
شد رقیب آواره و جایش سگ کویت گرفت
بی دلان را خاست از جان نعره نعم البدل
محتسب قول و عمل را ناروا گوید ولی
نیست مطرب را روا قطعا به قول او عمل
در دلم زینسان که محکم شد اساس عشق تو
کی به طوفان غم و سیل بلا یابد خلل
دل محل توست تا گم شد به جست و جوی او
بر درت هر چند می جویم نمی یابم محل
هست در وصف رخت از گفته جامی مدام
گلرخان را غنچه سان رنگین ورقها در بغل
زمین
باده ده ای ساقی جان باده بیدرد و دغل
کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1360
بدان که هرچه عدم او ضروری بود او را ممتنع الوجود خوانند و هر چه وجود او ضروری بود او را واجب الوجود گویند و هر چه وجود و عدم او هیچ کدام ضروری نبود او را ممکن الوجود خوانند. اکنون بدان که هر چه موجود است یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود، بجهت آنکه موجود دروجود خود به غیری محتاج هست یا نیست.
اگر در وجود خود به غیری محتاج نیست، آن را واجب الوجود خوانند چنانکه حق سبحانه و تعالی، و اگر در وجود خود محتاج است به غیری، او را ممکن الوجود خوانند و اینجا اثبات واجب الوجود ظاهر شد چرا که ممکنات موجودند و وجود ممکنات البته از غیری باشد و آن غیر هر آینه منتهی شود به واجب الوجود. و دیگر آنکه تا واجب الوجود نباشد ممکن الوجود را ممکن نتوان گفت، یعنی تا اول محتاجٌ الیه نباشد نتوان گفت که فلان چیز محتاج است به فلان چیز، پس واجب الوجود ثابت شد و ممکن الوجود در بقای وجود اگر محتاج نباشد به غیری، آن را جوهر گویند و اگر باشد آن را عرض خوانند و بدان که بقای وجود غیر وجود است؛ بجهت آنکه دو کس را میبینیم یکی تا ده سال بیش نمیماند و یکی تا صد سال میماند و هر دو در وجود شریکند، بجهت آنکه در حال حیات هر دو بر هر دو صادق است که موجودند؛ اما بقای وجود این صد سال است و بقای وجود آن دیگر ده سال. پس معلوم شد که بقای وجود غیر وجود است. پس ممکنات یا جوهر باشند یا عرض.
شیخ محمود شبستریمرآت المحقّقینباب سوم در بیان واجب و ممکن و ممتنع
قتل من خواهد ز یکسو غم ز دیگر سو اجل
پیشدستی کن که نبود دست پیشین را بدل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 555
فارسی متن کا ماخذ: گنجور