شاعر: جامی
شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنم
طوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم
مهر و مه تابد ز روزن ور تو مهمانم شوی
بر فلک تابد فروغ مهر و ماه از روزنم
در تن از پیوند دل هر جا فتاده آتشیست
جای آن دارد اگر دل را ازین تن برکنم
همچو سایه با من از هستی من چیزی نماند
قد نما چون سرو تا خود را به پایت افکنم
بس که زخم تیرباران غمت بر من رسید
چشمه سار محنت و درد است ازین باران تنم
سایه اندازم ز کویت خیمه سان بر باغ و راغ
گر نگردد کوه اندوه تو میخ دامنم
جامی از سوز درون گشتم بسی روشن ضمیر
صیقل آیینه شد خاکستر این گلخنم
زمین
در تجرد تهمتی دیگر ندوزی بر تنم
غیر من تاری ندارد چون نگه پیراهنم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2257
دیدهای داری چه میپرسی ز جیب و دامنم
چون حباب از شرم عریانی عرق پیراهنم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2258
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1592
شمع فانوسم که در پرده است اشک افشاندنم
از گرستن تر نگردد دامن پیراهنم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5392
فارسی متن کا ماخذ: گنجور